تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie نی نی ناز ما
 
 
 
  اینم از بردیای کتاب خوان.

my pimped pic!

بردیا از دیدن این همه اسباب بازی یکجا تعجب کرده my pimped pic! بردیا در حال رانندگی: وقتی بابایی از ماشین پیاده میشه تندی میری پشت فرمان میشینی و به تقلید از بابا دستاتو روی فرمان میگیری حتی دنده و ترمز دستی رو هم دست میزنی. my pimped pic! و اینم از بردیای کچل my pimped pic!
 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
 
  چهارشنبه هفته پیش تعطیلی بود اینه که با بابایی رفتیم پارک ملت برگشتنا رفتیم رستوران نهار بخوریم اونجا با دوتا دختر و پدر مادرش دوست شدی و رفتی بغلشون باهاشون دالی بازی می کردی و کلی رقصیدی و از غذاشون خوردی بعد هرچی گفتیم بردیا بیا بریم نمی اومدی تا بابایی بغلت کر زدی زیر ریه و خودتو انداختی بغل بابای اون دخترها دیگه یکم نشستیم دیدیم فایده نداره تو نمی ای اینه که بات اونا اومدیم بیرون البته تو بغل بابای اونا بودی بیرون هم سه تا دختر خوشگل رو که دیدی خودتو بغلشون پرت کردی و گفتی می خوام با اونا برم که ما نذاشتیم کلی بهت خندیدیم البته خیلی خوش سلیقه ای دخترهای خوشگل رو انتخاب میکنی.

شب که خونه اومدیم بابایی یک دفعه تصمیم گرفت که کچلت کنه و شدی یک پسر بانمک کچل با کلمه کاملا سفید بابایی میگه اگه میدونستم اینقدر با مزه میشه زودتر کچلش میکردم.

جمعه هم رفته بودیم فشم اونجا یک ادم برفی شده بودی چون هوا خنک بود اونقدر لباس تنت کرده بودیم که نمی تونستی تکون بخوری تا تکون می خوری تلپ می افتادی.

از وقتی کچلت کردیم راه به راه می افتی انگار تعادلتو ازدست دادی.

دیروز که خونه بهداشت رفتیم گفت یک کلمه بگی کافیه و خیال ما هم جمع شد. بعضی اوقات یک سری حرفا رو میگی تا میگیم دوباره بگو دیگه نمیگی. فعلا بابا مامان اب دده او(الو) نه به (بله) رو میگی.

دیشب شام نمی خوردی این بود که من وسط نشسته بودم تو دورم می چرهیدی بعد یک دفعه یک لقمه می کردم دهنت بعدشم پشتم سوار شدی و من ادای اسب رو در اوردم هر بار شیهه می کشیدم یک لقمه هم دهنت می کردم که دیگه خسته شدی و رفتیم سراغ دالی بازی پشت در قایم می شدی و من پیدات می کردم یک لقمه توی دهنت می کردم با دست بهتر می خوری ولی با قاشق زیاد دوست نداریوقتی هم غذا می ارم قاشق و چنگال رو میگیری غذا رو میریزی روی زمین وقتی خوب همش روی زمین ریخت میشینی با دست می خوری برای همینم زیرت یک سفره پهن می کنم که تمیز باشه.

وقتی مشغول کتاب تلویزین یا کامپیوترم می ای الکی میگی شیر می خوام و چشماتو میمالی که یعنی خوابم می آدکه بیای بغلم ولی سینه رو میذاری توی دهنت و منو نگاه می کنی تا من نگات می کنم چشماتو می بندی که مثلا خوابم تعداد دفعات شیر خوردنت زیاد شده راه به راه شیر می خوری یکم بازی شیر یعنی همش در حال شیر خوردنی کلا هم با هر کاری که بکنم مخالفی فقط باید پیشت بشینم و باهات بازی کنم وگرنه غر میزنی.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
 
  یکشنبه گذشته بردمت دکتر آخه سرماخورده بودی اونم گفت باید سی کلمه بگه من که داشتم شاخ در می آوردم سی کلمه؟ اینه که ما رو به یک گفتار درمانی معرفی کرد.

از حرفهای دکتر غیرتی شده بودی تا رسیدیم خونه هی می گفتی مامان مامان و این اولین باری بود ه اینقدر واضح مامان می گفتی و منم هی قربون صدقت میرفتم.

دوشنبه برای ثبت نام دانشگاه رفته بودم وقتی اومدم بابایی می گفت هیچی نخوردی و هی می گفتی مامان مامان تا منو دیدی پریدی بغلم و شروع کردی به شیر خورن من نمی دونم توی شی چی هست که اینقدر دوسش داری و با هیچی هم عوضش نمیکنی. 

امروز رفتیم پیش دتر گفتاردرمانی توی اتاقش پر از اسباب بازی بود همش اشاره میکردی و کلی ذوق کرده بودی کمی که بازی کردی دکتر بهت چند تا حلقه داد تا سرجاش بذاری که تو هم تونستی بعد هم گفت این گوش منه اینم مو منه خب بردیا گوش خودتو نشون بده توهم نگاش کردی بعد شروع کرد با من حرف زدن که یک دفعه گوشتو گرفتی دکتر هم کلی خندید و گفت چرا با تاخیر جواب میدی.

یک عروسک هم جلوت گرفته بود تکون می دا و عروسک صدا میداد هی میگفت بردیا عروسک رو ببین ولی شما به جای عروسک مرتب صورت دکتر رو نگاه می کردی .

آخرشم با عصبانیت رفتی سمت در و مرتب دست منو می گرفتی که بریم.

دکتر هم گفت خوبه پسر باهوشیه مشکلی نداره فقط چون بازیگوشه توجه نمی کنه البته بی دقته و به هیچی هم تمرکز نمکنه و یکسری کارا گفت که انجام بدیم تا دقت کنی.

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
 
  یک کتاب به نام میوه هاو رنگها رو بشناسیم داری که قطر صفحاتش زیاده میشینی و کتابتو ورق میزنیبعد انگشتت لای کتاب می مونه می گی "آخ خخخخخخخخخ" اونقدر میگی تا بیام انگشتتو از لاش درآریم.

انگشت دستتو میذاری لای انگشت پات و میگی "آخ" باید بیام و درآریم.

سیم دوربینو برمیداری دو گردنت می ذاری میگی "آخخخخ".خلاصه از صبح که بیدار میشی میگی آخ و ما هم باید بیام و نجاتت بدیم.

وقتی میریم جایی به وسایل خونه اشاره می کنی و در حالت تعجب لباتو گرد می کنی میگی "اه ه ه" که یعنی تعجب کردی.

چند روزه به همه چیز اشاره می کنی که یعنی این چیه و باید اسمشو واست بگیم و اگه زیاد توضیح بدیم گوش نمی کنی و میری سراغ یک چیزه دیگه.

این روزها کلی هم به مامانت کمک می کنی لباسارو میریزی توی ماشین و از توی ماشین لباسشویی درمی آری.

وقتی پیام بازرگانی میشه دراز میکشی یک پاتو میندازی روی اون یکی و تلویزیون میبینی.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
 
  عکسهای شمال

my pimped pic! my pimped pic! my pimped pic! my pimped pic!

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
 
  شنبه هفته پیش رفتیم بابلسر شما  یا خواب بودی یا درحال شیر خوردن. اونجا هم زمینکه سنگ داشته باشه برات عجیب بود هی پاتو می زدی زمین و با تعجب نگاه می کری گاهی اوقات هم خم می شدی و سنگها رو بر می داشتی. وقتی رفتیم کنار دریا از دیدن اون همه آب کلی ذوق کردی و این ور و اون ور می رفتی ماسه ها که لای پاهات می رفت خم می دی و می گفتی اوف اوف بعد دیگه عادت کردی نشستی روی زمین و مشغول ماسه بازی شدی. اونقدر بازی می کردی تا خسته میشدی و با گریه می آوردیمت متل تا بخوابی .

روز بعد رفتی توی آب و خودتو خیس ردی ماهم بردیمت توی آب خیلی خوشحال بودی و تند تند پا میزدی و شنا می کردی .

بعد از سه روز رفتیم خونه دوست بابای بابا در رستم کلا. یک شب رفتیم عروسی تا وارد شدی با تعجب همه رو نگاه می کردی و به من نشون می دادی از وسط مجلس بیرون نمی اومدی مرتب در حال رقص بودی خانمها رو نگاه می کردی و ادای اونا رو در می آوردی .آخرهای مهمونی می خواستیم بریم خونه نمی اومدی دست منو گرفته بودی و می گفتی بریم وسط برقصیم.

روزآخر کمی سرماخوردی و تب کردی اما انگار نه انگار که مریض بودی همش بالا و پایین می پریدی ولی از وقتی اومدیم خونه مرتب بغل منی غذا نمی خوری و فقط میگی "زی زی" که یعنی جی جی یا همون شیر. شب هم به من می چسبی و لباسمو ول نمی کنی تا خودمو کنار می کشم از خواب می پری.

جدیدا وقتی آهنگی می شنوی سرتو پایین می آری دستاتو از پشت بالا می بری و راه می ری یا پاهاتو از هم باز می کنی و خودتو تکون می دی .  حرکت دیگه هم اینه که سرتو سمت چپ یا راست خم می کنی و دستاتو میبری بالا و مچ دستتو تکون میدی.

مدل خداحافظی هم عوض شده میگیم بای بای مچ دست راستتو میبری بالا و تکون میدی درست مثل رقصت.

وقتی می خوای دست بزنی دست راستتو ثابت نگه میداری و دست چپتو روی اون می کوبی .

بعضی اوقات که به حرفت گوش نمیدیم میای شونه منو گاز می گیری بعدشم منو نگاه می کنی ببینی چکار می کنم اگه عکس العملی نشون بدم دوباره تکرار می کنی.

خیلی تنبل شدی یکم راه میری میگی منو بغل کنین. چند روز پیش توی اون اتاق نشسته بودی و گریه کردی اومدم گفتم بردیا چی شده دستاتو از هم باز کردی که منو بغل کن ببر اون اتاق.

قایم کردن یاد گرفتی وسیله ای که دوست داشته باشی آرومکی زیر باسنت یا پاهات قایم می کنی.

تازه فهمیدیم که تب کردنت از دندون جدیدته نه سرماخوردگی یک دندون کوچولو در فک پایین در آوردی و هشت دندونه شدی.

تمام اسباب بازیهاتو یک جورایی خراب کردی کلا توی مد خراب کردنی عروسک که اصلا خوشت نمی آد برای همینم له و لورده کردی و ماهم انداختیم روی یک ماشینت نشستی اونم کامل نیست و نابود شد .

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
 
  شبهایی که می رفتیم مسجد مردم سینه می زدن شما می رقصیدین همه مونده بودن برقصن یا بخندن.

دیگه مسجدی شدی پریشب ساعت ۱۱ شب اومده بودی از توی کمد لباسها مانتوی منو می کشیدی و اشاره می کردی که بریم  کلی باهات حرف زدم تا راضی شدی که نریم.

پریروز عصر دختر همسایه اومده بود در خونه و به بابا گفت که با من ار داره رفتم پیشش یک نقاشی که به شکل پاکت درست کرده بود به من اده بود و گفت اینو واسه بردیا کشیدم بدینش به بردیا من بردیا رو خیلی دوست دارم یک ماهی کشیده بود و پایینش نوشته بود مهدیس اینم از اولین نامه عاشقانه ایکه دریافت کردی . نقاشی رو بهت دادم یکم نگاش کردی بعد هم بینیتو باهاش پاک کری و انداختی دور. اولین نامه عاشقانت از یک دختر 5 ساله بود. دیگه بزرگ شی چی میشی خدابهمون رحم کنه.

چند روزه تعجب کردن یاد گرفتی تا یک چیزی می بینی چشم و لباتو گرد می کنی و میگی "اه" خیلی بانمکه تا می خوایم ازت فیلم بگیریم دیگه این حرکتو انجام نمی دی و می آی دوربینو ازمون می گیری .

وقتی بابا می آد پیشم میشینه یا دراز میکشه هرجا باشی بدو بدو خودت رو می رسونی و خودتو میندازی وسطمون نسبت به هیچ چیز و هیچ کس حساسیت نداری و حسودی نمی کنی غیر از من.

هر وقت می خوام خونه رو جارو کنم می آی جارو برقی رو از دستم می گیری و مثل من روی زمین می کشی و اگه از دستت بگیرم قهر می کنی .

وقتی می خوام گرد گیری کنم دستمال رو ازم می گیری و به دیوار زمین میز و همه جا رو می کشی حتی گاهی اوقات میری لباستو از توی کمدت می آری و ازش به عنوان دستمال استفاده می کنی و روی میزو می کشی.

وقتی میری حموم لباستو که در می آرم ازم می گیری و توی وان شروع به مالیدن لباس و شستنش می کنی خیلی بانمک لباس می شوری هی میزنی به اب در می آری نگاش می کنی دوباره می زنی به آب توی وان کلی با لباس شستن سرگرم میشی .

دیگه یکپارچه آقایی توی همه کارهای خونه به مامانت کمک می کنی اگه دختر بودی الان وقت شوهر دادنت بود.

وقتی مشغول بازی هستی هر چند دقیقه می ای منو بغل می کنی و می بوسی خیلی بوسهات خوشمزه است بی نظیره.

هرجا برس ببینی خودتو آویزون می کنی یا روی انگشت پات وای می ایستی و برس رو برمی داری و به موهات می کشی.

تا تلفن می بینی گوشی رو رو برمی داری اول شماره می گیری بعد هم شروع به حرف زدن میکنی.

بردیا جونی نماز هم می خونه وقتی من نماز می خونم شما هم می شینی پیشونیتو میذاری روی مهر و میگی "الاه ابر"

موقع شیر خوردن انگشتاتو می کنی توی دهنم و تا حلقم می بری و من هم هی باید ببوسم.

وقتی اشغال لای پات میره یا پات میخوره جایی می شینی و میگی اوف تا من نبوسم ول نمی کنی. اگه هم آشغالی ببینی می آری به من نشون میدی.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
 
  my pimped pic!  
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
 
  از شهرستان که اومدیم سرماخوردی آب دماغت آویزون بود و شب تب کردی از تب بلند شده بودی و نمی خوابیدی و دوست داشتی باهات بازی کنم بابا هم کمی حالش خوب نبود یک هفته ای سرماخوردگیت طول کشید کلا شبیه مریضها نبودی همونطوری سرحال و پر انرژی انگار نه انگار که مریضی. خیلی بد داروهاتو می خوری قبلا این طور نبودی اما این دفعه برای داروخوردن خیلی اذیت کردی دست و پاهاتو می گرفتم و دماغتو می گرفتم تا دهنتو باز کنی ولی دندوناتو بهم فشار می دادی تا هم نفس بکشی هم من نتونم قاشقو توی دهنت بریزم آخرشم مجبور شدم با سرنگ دارو رو توی دهنت بریزیم بعد از خوردن دارو هم کلی گریه ه چرا به زور به ما دارو میدی .

چند ماهی هست وقتی چیزی می خوای بهت نمیدیم دندوناتو بهم فشار میدی دهنتو کج می کنی و دستاتو فشار میدی وقتی هم می بینی تحویل نمی گیریم خوتو روی زمین پرت می کنی سرتو روی زمین می ذاری و باسنتو بالا می اری و غر غر می کنی اگه تحویلت نگیریم می آی بغلم و غر غر می کنی اگه بازم تحویلت نگیریم خودتو توی بغلم دراز می کنی یا منو روی زمین هل می دی لباسمو بالا میزنی و شیر می خوری اون وقت دیگه آتش بس میشه و میری دنبال بازیت.

توی این سه هفته دو تا دندون درآوردی یکیشو موقعی که شهرستان بودیم و یکیشم یک هفته پیش و شدی بردیای هفت دندونه .یکی بالا و یکی هم پایین.

چند روزه وقتی چیزی می خوای می آی لباسمو می کشی که یعنی بلند شو بعد دستمو می گیری و میبری همونجایی که می خوای مثلا دیشب اسباب بازی می خواستی منو بردی توی اتاقت و اشاره به اون ماشینت کردی یک ماشین دیگه بهت دادم پرتش کردی و تا وقتی همونی که می خواستی رو نگرفتی نرفتی.

وقتی دراز کشیدم و می خوای بلندم کنی که باهام بازی کنی می آی و موهامو می کشی.

وقتی خیلی ذوق می کنی می ای بغلم ,جیغ می کشی و لپامو می کشی صورتموسمت خودت می کشی و باحالت جیغ و خوشحالی زیادی لباتو روی صورتم می ذاری و یک صدای خنده داری از لبات در می آری که یعنی بوس.

عاشق همسایه بغلیمون هستی تا در خونه باز میشه بدو بدو میری خونشون دیروز صدای زهرا خانم از پشت در می اومد رفتی سمت در و اشاره می کردی که برم. چند روز پیش تا در رو باز کردم خواستی بری بیرون گفتم بردیا کفشتو بپوش برو برگشتی در جاکفشی رو باز کردی کفشاتو از طبقه آخر برداشتی چسبشو باز کردی و به سمت من اشاره کردی که یعنی بپوشونم.

این چندشب که شبهای قدره و مردم میرن مسجد و بیدار میمونن شما هم سیستم خوابت عجیب قریب شده ساعت ده می خوابی نیم ساعت بعد بیدار میشی و تا ساعت ۴ صبح بیدار میمونی برقها رو که خاموش می کنیم گریه می کنی و موهامو میکشی و با کلی گریه ازمون می خوای که بشینیم برقها رو روشن کنیم و باهات بازی کنیم دیشب که دیدم دوباره مثل شبهای پیش نمی خوای بخوابی بردمت مسجد کلی ذوق کرده بودی یکجا نمی نشستی تمام مسجد رو دور زدی هر جا میرفتی یک خوردنی می گرفتی بغل همه میرفتی پیش یک پسر بچه رفتی که داشت بیسکوییت می خورد یک بیسکوییت ازش گرفتی و پیشش نشستی و بادقت به کارهاش نگاه می کردی بعد هم خسته شدی گفتی بریم بیرون اومدیم توی محوطه بچه ها اونجا بازی می کردن کلی باهاشون بازی کردی یک پسربچه باهت دوست شده بود و به همه می گفت این داداشمه و ازت مراقبت میکرد اسم اونم بردیا بود ساعت سه بود که اومدیم خونه سه و نیم بود که خوابیدی صبح هم ساعت ۱۲ ظهر بیدار شدی دیگه کلا نخوابیدی تا اینکه ساعت هشت شب خوابیدی بابایی هرچی تکونت داد قلقلکت داد بیدار نشدی هرکار کردیم نخوابی نشد داشتم بهت شام میدادم که دراز کشیدی و همینطور دراز کش می خوردی یک دفعه دیدم خوابیدی سه شبه همینجوری می خوابی هرکاری می کنیم که ساعت هشت نخوابی نمی شه .

همین پنج دقیقه پیش بیدار شدی و هرکاری کردیم نخوابیدی دستمو گرفتی به سمت کمد لباسام بردی و مانتوی منو کشیدی که یعنی بریم بهت گفتم بردیا امشب دیگه مسجد نیست فرداشب شبه قدره فردا میریم دیگه رفتی پیش پدرت. 

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
 
  شنبه هفته پیش رفتیم شهرستان پیش بابا و مامان من و بابایی . به شما که خیلی خوش گذشت یک هفته پیش از اون بود که مادر بزرگم اومده بود پیش ما مامان مامانم تا شما رو نگه داره و من کمی درس بخونم شاید فوق قبول شم مادر بزرگ شما رو می برد اون اتاق و باهات بازی می کرد تا منو نبینی روزهای اول تا منو میدیدی میپریدی بغلم و خوشحال می شدی و کلی ذوق می کری و با هزار ترفند مادربزرگ ازم جدات می کرد شما هم دعواش می کردی و با عصبانیت می گفتی "اه اه " ولی بعدش بهش وابسته شدی و دیگه سراغمو نمی گرفتیشبها وقتی مادربزرگ می خوابید میرفتی میزدی توی سرش تا بیدار شه و باهات دالی بازی کنه عاشق دالی بازی هستی.

شنبه هفته پیش با مادربزرگ و بابا با ماشین خودمون رفتیم مسافرت شما عقب پیش مادربزرگ بودی همش خواب بودی فقط دوساعتی از کل ۱۰ ساعت مسافرت بیدار بودی که اونم با مادر بزرگ اون پشت بازی می کردی شب که شد جاده تاریک بود و و داخل ماشین تاریک دیگه عقب وای نایستادی اومدی جلو بغلم و خودتو دراز کردی و به من چسبوندی بیدار بودی ولی مثل یک موش کوچولو توی بغلم آروم دراز کشیده بودی و دور و بر رو نگاه می کردی

وقتی شهرستان رسیدیم خونه پدرم که رفتیم خیلی از بودن باغچه و حیاط تعجب کرده بودی و مرتب اینور و اونور رو نگاه کردی تا صبح نخوابیدی و کل اتاقها و حیاط و همه جا رو بررسی کردی . هر جا مهمونی میرفتیم تمام اتاقها و حیاتشونو بازدید می کردی .

خونه پدر بابا که رفته بودیم داخل اتاق نشیمنشون یک په داشت بهت یاد دادم چطور بری بالا و بیای پایین وقتی درست پایین اومدی برات دست زدم از اون وقت هر وقت خونه اونا میرفتیم مرتب از پله بالا و پایین میرفتی بعدش برای خودت دست میزدی.

تا توی حیاط میرفتیم شلنگ آب رو برمیداشتی و خودتو خیس می کردی.عاشق حباط و باغچه ای.

یک روز با مادرم رفته بودی توی حیاطشون مامان انجیرها رو برمی داشت و از وسط دو نیم می کرد می گذاشت کنار تا خشک بشه شما هم اونجا نشسته بودی و نگاه می کردی بعد هم که لباستو خیس کرده بودی مامان لباستو همونجا می شوره و پهن می کنه. شب که داشتیم انجیر می خوردیم بدو بدو اومدی و انجیرها رو درست مثل مامان از وسط دو نیم می کردی و میذاشتی کنار کلی بهت خندیدیم هر جا هم مهمونی می رفتیم و انجیر می آوردن سریع همین بلا رو سر انجیرها می اوردی. فرداش تا در چمدون لباستو باز کردم تا لباستو عوض کنم بدو بدو اومدی و یک لباس برداشتی بعد هم نشستی و درست مثل مامان ادای لباس شستن رو درآوردی لباس شستنت عین مامان بود برای چند لحظه هممون با تعجب نگاه می کردیم چون دقیقا عین مامان نشسته بودی و دقیقا ادای اونو در می آوردی.

در خود شیرینی نظیر نداری البته خیلی زرنگی و میدونی پیش چه کسی خوتو لوس کنی خیلی خوتو پیش پدر بابا لوس می کردی هر وقت میدیدیش دنبالش گریه می کردی و توی بغلش گردنشو می گرفتی  یک روز هم که خونه پدرم بودیم پدر بابا اومد اونجا فوری دستشو گرفتی و باهم رفتین توی باغچه و به زبان خودت براش حرف می زدی به درختا و گلها اشاره می کردی و یک چیزایی می گفتی بعد هم کلی بابا صداش زدی و اونقدر دنبالش گریه کردی تا با خودش بردت بیرون هروقت خونه شون بودیم مجبورش میکردی که بیرون ببرتت خیلی کم پیش اومده که پدر خودتو بابا صدا بزنی ولی اون چند روز که اونجا بودیم پدر بابایی رو بابا صدا میزدی . کلا رابطت باهاش خیلی خوب بود و خیلی ابراز علاقه نسبت بهش بروز میدادی.

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 

pctfx3.1

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور